تاریخ انتشار : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۳۴
کد خبر : 80903

باغ رضوان از نزدیک؛ آنچه شایعه‌ها نمی‌گویند

باغ رضوان از نزدیک؛ آنچه شایعه‌ها نمی‌گویند

خبرگزاری مهر، گروه استان ها- سیده فاطمه حسینی: خبر با یک تماس تلفنی رسید؛ خاله صبح زود فوت شده بود. بیمارستان او را ترخیص کرده و به سردخانه‌ باغ رضوان رشت فرستاده بودند. مادر و چند نفر از اقوام نزدیک، با چند ماشین محدود، راهی باغ رضوان شدند؛ برای همدردی، برای دیدن وضعیت و برای


خبرگزاری مهر، گروه استان ها- سیده فاطمه حسینی: خبر با یک تماس تلفنی رسید؛ خاله صبح زود فوت شده بود. بیمارستان او را ترخیص کرده و به سردخانه‌ باغ رضوان رشت فرستاده بودند. مادر و چند نفر از اقوام نزدیک، با چند ماشین محدود، راهی باغ رضوان شدند؛ برای همدردی، برای دیدن وضعیت و برای تعیین زمان دفن.

شهر هنوز زیر سایه‌ برف سنگین شب گذشته بود. سرمای استخوان‌ سوز، خیابان‌های یخ‌زده و سفیدی که انگار غم را روی شهر پخش کرده بود.

تا زمان بازگشت مامان، شایعات این روزها مدام در ذهنم می‌چرخید؛ کامیون‌کامیون جسد، درخواست پول‌های میلیاردی برای تحویل، اجسادی که روی هم تلنبار شده‌اند، قبرهای دسته‌جمعی و روایت‌ هایی که بیشتر شبیه قصه بودند تا واقعیت.

یادم افتاد به صحبت‌های دوستم؛ اوایل هفته با یک «کلک رشتی» همراه خانواده‌ای عزادار وارد باغ رضوان شده بود. می‌گفت چند خانواده، آرام و خاموش، در صف تحویل ایستاده بودند. یکی به دیگری می‌گفت بعد از دفن، سالن گرفته‌اند و خواننده هماهنگ کرده‌اند. نه خبری از پول‌های نجومی بود، نه کامیون‌ها، نه ازدحام عجیب.

همه در سکوتی حاصل از بهت و اندوه، مشغول روال همیشگی تحویل بودند. حتی قبرهای تازه را هم شمرده بود؛ حدود ۱۲۰ یا ۱۳۰ قبر.

خبرها را رصد می‌کردم که مامان برگشت. دوباره تسلیت گفتم، اما آن‌قدر خسته بود که رویم نشد بپرسم آنجا چه دیده و چه گذشته است.

عصر، به خانه‌ خاله رفتیم. چند نفر از مهمان‌ها از پر بودن سردخانه‌ باغ رضوان می‌گفتند؛ از اینکه «اصلاً جا نداشته‌اند» و «به زور قبول کرده‌اند جسد را تا فردا نگه دارند». یکی دیگر می‌گفت احتمالاً باید ساعت‌ها در نوبت بمانیم؛ «آن‌جا خیلی شلوغ است».

مامان آرام جواب داد: نه. فقط ما بودیم و یک خانواده‌ دیگر. آن‌ها هم یک بچه‌ بیمارِ طفل معصوم داشتند که فوت شده بود. جز ما کسی نبود. هیچ‌کس هم نگفت جا نداریم…

باقی بزرگ‌ترهایی که رفته بودند باغ رضوان، حرفش را تأیید کردند.

دیگر صحبتی نشد. و من، در سکوت، با خودم تکرار کردم: افسانه‌ باغ رضوان برای بعضی‌ها تمامی ندارد.



منبع

برچسب ها :

ناموجود