خبرگزاری مهر، گروه استان ها: ظهر بهار گرم رشت بود؛ هوای شهر بوی نسترن و بارانهای زود هنگام اردیبهشت را داشت. اما این روزها برای خانوادهای در یکی از کوچه پس کوچههای این شهر، رنگ دیگری دارد.
خبر رسیده بود که دیدار با خانواده شهیدی در حال برگزاری است که مهارت و تخصصش را خرج اقتدار ایران اسلامی کرده بود؛ شهیدی که در روزگار جنگ نرم و «رمضان دشمنیها» با تقدیم جانش، به سپاهیان حضرت آقا شهیدمان پیوست.
این بار در آسمان ایران نشست تا دنیا اقتدار فرزندان حضرت روحالله را در تداوم مسیر فرزندان حضرت سیدعلی ببیند. آری، مسیری که از اراده امام کبیر انقلاب آغاز شد، اکنون به امام عزیز انقلاب، حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای متصل شده تا به اذن الله، به ظهور حضرت موعود ختم شود. از میان این باورها و دلتنگیها، پای در کوچهای گذاشتیم که خانه شهید «رضا قبادی مهر»، شهید جنگ تحمیلی آمریکایی صهیونی، در آن انتظارمان را میکشید.
آن در که همیشه با دستگاه باز میشد، این بار پسر شهید گشود
خانه ای در دل شهر که رنگ و بوی شهید را فریاد میزد؛ از همان پله های کوتاه تا عکسهای دلباخته بر دیوارها. زنگ در خانه به صدا درآمد، اما بر خلاف همیشه که معمولاً دستگاه در را باز میکرد، این بار، فرزند عزیز شهید با لبخندی عمیق و صمیمی جلوی در آمد تا خودش میزبان میهمانان پدر شهیدش باشد.
نوازش پدرانه میهمانان و دعوت گرم همسر شهید، ما را وارد خانهای کرد که اگرچه در ظاهر ساده بود، اما مملو از دلتنگی و بوی سیب هایی بود که دیگر روی میز کنار تصویر شهید چیده نمیشوند.
ناگاه فاطمه خانم، دختر پشت کنکوری شهید آمد تا از میهمانان پدر میزبانی کند. اما در حین میزبانی، سکوت پر معنایی داشت؛ با لبخندی از سر دلتنگی به چهره نقش بسته بر دیوار نگاه میکرد و انگار با بابا زمزمه داشت: میبینی بابا! برایت میهمان آمده، اما این بار نیستی تا پذیرای آنان باشی… جایت حسابی خالی است!
همسر شهید، اما مصمم بود. از خاطرات آقا رضای شهید گفت؛ از مسئولیت پذیری و خانواده دوستی اش تا ارادت بیچون و چرایش به حضرت امام شهیدمان. از وقت گذاشتن برای فاطمه خانم و آقاحسین تا رسیدگی به اهالی خانه و محله. خلاصه اینکه دلتنگ بود اما مصمم به ادامه مسیر؛ راهی که نیمه تمام همسر شهیدش مانده بود، حالا بر دوش او و یادگارانش بود.
من فرزند شهیدم؛ اما قوی و محکم ایستادهام
در میانه صحبتها، سرهنگ حسن امینی، فرمانده سپاه ناحیه مرکزی رشت، با هیئت همراه وارد شد. آمده بود تا ضمن تکریم خانواده شهید، از آمادگی سپاه برای خدمت به خانواده معزز شهدا از جمله شهید قبادی مهر سخن بگوید. گرمای کلامش، کمی از سرمای دلتنگی خانه کم کرد. اما در حین صحبت بود که آقا حسین آن نوجوان دوازده ساله با لبخندی دلنشین و صدایی رسا، ناگهان گفت: من فرزند شهیدم؛ اما قوی و محکم ایستادهام تا مسیر پدر شهیدم را ادامه دهم.
دوباره سکوت بر این دیدار حاکم شد؛ سکوتی از جنس حیرت و افتخار. تا اینکه خواهر شهید که گوشهای نشسته بود، سکوت را شکست و گفت: این شهید گیلانی شاغل تهران بود و با تخصص و مهارت خود در حال خدمت به ایران اسلامی بود که دشمن شرور او را به آرزوی دیرینهاش رساند. بیتردید خانواده دلتنگ است، اما مصمم به ادامه مسیر است تا راه نیمه تمام این شهید والامقام ناتمام نماند.
فرمانده سپاه ناحیه مرکزی رشت در ادامه ضمن گرامیداشت یاد شهدا، تأکید کرد: شهدا ستونهای استوار اقتدار و عزت جمهوری اسلامی ایراناند و با خون خود باعث شدند دشمن شرور آرزوی بلعیدن ایران قوی را با خود به گور ببرد.
وی با اشاره به آیه «عند ربهم یرزقون» افزود: شهید قبادیمهر، با تخصص و دانش حرفهای خود خدمات بزرگی به ایران اسلامی داشت و اینک اجر سالها مجاهدتش را در پیوستن به یاران شهیدش گرفته است.
آقاحسین و خداحافظی زود هنگام با میهمانان پدر
سرهنگ امینی پاسداشت میراث گرانقدر شهدا را رسالتی عظیم دانست که بر عهده همه ایران دوستان است و افزود: اجر مقاومت، ایستادگی و مجاهدت خانواده شهدا کمتر از خود شهدا نیست؛ چراکه خانواده شهید، راوی رشادتها و فداکاریهای شهیدشان هستند تا به عنوان الگویی الهامبخش به نسل جوان معرفی گردند.
در این میان، آقاحسین که در کنار دایی نشسته بود و با لبخند دلنشینش به صحبتها گوش میداد، یکباره رو به میهمانان کرد و گفت: پدر من قهرمان بود و برای ما قهرمان میماند.
در همین لحظه فرمانده سپاه ناحیه مرکزی رشت با تأیید حرف فرزند ۱۲ ساله شهید، گفت: پدر شهید شما قهرمان همه ماست و همه ایران به شما و پدر شهیدتان افتخار میکند و سپس رو به فاطمه خانم، دختر شهید، کرد و گفت: بابای شهید شما ناظر بر همه ماست، قطعاً از آسمان برای موفقیت شما دعا میکند. ما مطمئن هستیم که با درس خواندن و توفیق در کنکور، پدر شهیدتان را به آرزویش در آسمانها میرسانید. این یعنی به یاد پدر، مسیر پیش رو را محکم و استوار در پیش بگیرید و با دعای مادر انشاءالله موفق خواهید شد.
وقتی یک نوجوان ایرانی زودتر از همه مرد میشود
حالا وقت رفتن بود. آقاحسین زودتر از همه بلند شد تا با میهمانان پدر خداحافظی کند. خیلی زود مرد شده بود. اگرچه در کنار دایی ایستاده بود، اما غیرت مردانگی را میشد از چشمانش دید. آدم به این صلابت نوجوانان ایرانی غبطه میخورد؛ نسل عجیبی که در کوچه پس کوچههای رشت، پای روایت پدرشان، قامتی از جنس حرمت و مقاومت پیدا کردهاند.





